در گفتگوهاي عمومي « قضاء و قَدَر» به صورت يك تركيب عطفي و مترادف به كار رفته و به هنگام وقوع سوانح و حوادث دلخراش و به منظور دلجويي و تسلّي خاطر مصيبت زدگان بر زبان آورده مي شود. مثلاً گفته مي شود: «قضاء و قدر (قسمت) اين بوده» و« قضاء و قدر (سرنوشت) تغيير نميكند».

   امّا حكماء و متكلّمين و شخصيّت هاي برجسته ي علم كلام و حكمت، دو كلمه ي « قضاء و قدر » را نه به صورت تركيب عطفي و هم معني بلكه جدا از يكديگر و به دو معني متفاوت تفسير كرده و گفته اند: قضاء عبارت است از علم خداوند به خلق و ايجاد اشياء و موجودات و دانش خداوند به ايقاع همه ي حوادث خير و شرّ از ازل تا ابد. قَدَر عبارت است از اراده ي خداوند به خلق و ايجاد اشياء و موجودات و همه ي حوادث خير و شرّ مطابق آن علم و قضاء.

    تشريح قضاء: اينكه علم خدا قبل از ايجاد اشياء و وقوع حوادث به آنها احاطه داشته و نزد خدا آشكار و مبرهن است از قوّه ي درك و فهم انسان ها و عقول بشری بيرون است؛ زيرا علم خدا از صفات ذات و همچون ذات خدا لايتناهی و نامحدود است.

   مولانا مي گويد:  لوح محفوظ است پيشاني يار/ سرّ كونين است در وي آشكار.
بشر هيچ وقت نمي تواند ذات و صفات خدا را كه بي نهايت است درنوردد و او را درك كند. بعنوان شاهد، مثال ملموس كره ي خاكي را تصوّر كنيم و از مركز آن به امتداد هر يك از شعاع هاي آن به بيرون به فضا حركت كنيم. شعاع ها در نهايت به كجا ختم مي شوند؟ ما جهت پاسخ؛ ابتداء فرض را بر اين مي گيريم تعدادي از شعاع ها در يك سمت در دورترين نقطه به سدّي مانند ديوار چين برخورد مي كند. عقل بلافاصله اين فرضيّه را ردّ کرده و مي گويد: آن سوی دیوار چيست؟! و به آن سوي ديوار مي انديشد! اين وجه امتياز انسان با سایر موجودات است كه به بي نهايت ميل دارد و سير مي كند و از اين رو لياقت شناخت و معرفت خداوندي را دارد. آسمان بار امانت نتوانست كشيد، قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند.

  اما انسان هيچ گاه نمي تواند به خدا علم حاصل كند. فرق ميان عرفان با علم در اين است كه عرفان، شناخت يك شیئ است به شكل جزئي و مسبوق به عدم و همواره ناقص است، امّا علم، شناخت يك شیئ است به طور كلّي با تمام جزئیات آن شیئ و غير مسبوق به عدم و كامل است. لذا گفته ميشود: « عارف بالله »، امّا « عالم بالله » كاربرد ندارد. چه خوش گفته آنكه گفته: « روي جانان را نقاب اندر نقابي ديگر است/ هر حجابي را كه طي كردی حجابي ديگر است».
و مولانا مي سرايد: آن عيش نباشد كه بُوَد بر بسته، يك زمان خوش و زمان ديگر بسته، اي بيخبر از عيش بيا تا ببيني، عيشي ز ازل تا به ابد پيوسته.

 و باز می فرماید: « دوربينان بارگاه الست، بيش از اين پي نبرده اند كه هست ». از اين روي شناخت خدا همواره در فزوني است و عشق او هميشه تازگي بوده و لايزالي است.
   تشريح قَدَر: علّت تامّه و آفريدگار حقيقي همه ي پديده ها و حوادث خير و شرّ جهان هستي كه مجموعه اي از علت ها و معلول ها هستند « اراده و قدر الهي» است. قسمي از پديده هاي نظام هستي در پيرامون انسان ها رخ مي دهند و انسان ها هيچ گونه سهمي در ايجاد آنها ندارند از قبيل حركت كهكشان ها و گردش سيّارات و ستارگان و آمد و شد روزها و شب ها و ماه ها و سال ها و ريزش باران و جريان جويبارها و رودخانه ها و روئيدن گياهان و رخ دادن زلزله ها و سيل ها و ... .

   و قسمی ديگر كه مربوط به افراد نوع انسان است و در جسم و جان و كالبد آنها پدید مي آيند كه خود بر دو نوع است: غير اختياري: آفرينش اوّليّه و قدم آغازين انسان از عدم به عالم هستي و تعیین جنسیت آنها، سالم و قوي شدن يا ناقص الخلقة و ضعيف بودن، زشت يا زيبا بودن آن ها، و فعل و انفعالات دستگاه هاي درون بدن از قبيل مغز، قلب، کبد، كليه، مثانه و ... .
    برخي از اين پديده هاي غير اختياري كه موافق طبيعت و ميل انسان ها است مانند: زيبايي و سلامتي و... مواهب ناميده مي شود. و به آن پديده هايي كه مخالف طبيعت و ميل بشري است مانند زشتي و نقص خلقت و ...، عنوان مصائب اطلاق ميگردد. « يَهَبُ لِمَنْ يَشَاء إِنَاثًا وَ يَهَبُ لِمَن يَشَاء الذُّكُورَ * أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَ إِنَاثًا وَ يَجْعَلُ مَن يَشَاء عَقِيمًا إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِير/ به هر كس بخواهد فرزند دختر و به هر كس بخواهد فرزند پسر می دهد يا آنها را پسر و دختر توام با يكديگر می گرداند و هر كه را بخواهد عقيم می سازد اوست داناى توانا/ شوري/ 49 و 50 ». « مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ. هيچ مصيبتى