دو نفر را داخل اتاق خالی تصور کنید که هیچ سوژه و موضوعی برای بحث بر سر آن وجود نداشته باشد: حداقل موجودی در آن اتاق، فکر و اندیشه است و آن دو نفر در ذهن خود، موضوعی را برای بحث و گفتگو پیدا خواهند کرد. حالا از آن اتاق خالی خارج شویم. جمعیتی را

در جایی مثل یک جامعه چند هزار نفری در نظر بگیرید. طبیعی ترین اتفاق چه خواهد بود؟ اختلاف سلیقه همیشه وجود دارد. هیچ گاه ،هیچ کس منکر آن نمی شود. حالا این سؤال مطرح می شود که چرا باید تصور کنبم آنچه در جامعه روی میدهد، مسأله ای است که می تواند مانع از موفقیت شود؟ اصلا شاید اشکال این بوده که تداخل آرا و نظرات کم بوده باشد! چراکه یک راه تعالی همین است. امروز در جامعه همه پیشرفت و آسایش و آرامش روح و روان را میخواهند. همه تفکرات زیبا می خواهند. همه همدلی و تعاون و جامعه ای لبریز از شادی و نشاط و يكدلي می خواهند. بزرگ و کوچک و ریش سفید و زن و مرد و دانشجو و با سواد و بی سواد و طلبه و دکتر و مهندس و خیاط  و راننده و کشاورز هم ندارد. همه یک چیز می خواهند. همه حساس هستند و حساسیت هایشان از همین است. جامعه حالا یک چیز دیگر می خواهد که تضمن همه ی اینهاست. جامعه با هم بودن را می خواهد، ولی این در کنار هم و با هم بودن با شعار نمی شود. برای باهم بودن باید بتوانیم از خودمان به سود هدف اصلی و بخاطر دیگران بگذریم و در نهایت سود و منفعت این کار به خودمان بر می گردد. نباید مغرور باشیم. چرا که غرور اجازه نمی دهد دیگران را شایسته گذشتن از نظرات خود بدانیم یا معایب و نقص های کارمان را پیدا کنیم. برای اینکه با هم باشیم باید یکدیگر را دوست داشته باشیم. همه چیز را خط کشی نکنیم و در این محدوده خط کشی شده، همین که دیگران لحظه ای چشم برداشتند، گامها را  جابجا کنیم یا اینکه خط کش را کمی جلوتر ببریم. گاهی باید یک پاک کن به دست بگیریم و جاهایی ازاین خط را پاک کنیم تا اجازه دهیم دیگران به ما نزدیک شوند، نزدیک شوند تا بتوانند آنچه می توانند را، برای ما، برای آن هدف اصلی و مشترک انجام بدهند. برای با هم بودن نباید حریم ها را شکست؛ آنگاه عظمت واقعی جامعه را خواهیم دید. آنگاه وقتی خودمان به آرامش رسیدیم، به دیگران هم آرامش می دهیم. در این آرامش سکوت و تمرکز داریم. نیروها و توانایی های نهفته را جمع خواهیم کرد و همچون پتکی بر سر همه ی نامهربانان و نالایقان خواهیم زد. حالا خودتان قضاوت کنید که آیا با هم بودن خیلی سخت و دشوار است؟ آیا به آن همه آرامش و تعالی که می تواند برایمان به ارمغان بیاورد، نمی ارزد؟